تبليغاتX
روز مبادا

 

وای ی ی ی ی ی ی ی ی...........................................................

 چرا حرف نمی زنی؟

با نگات قهری باهام؟

انگار نگات طوری شده

که نمی خندی تو برام

چرا نگام نمی کنی؟

بسه دیگه  ناز و ادا

جوابمو بده دارم

اسمتو می زنم صدا

دستای سرد تو چرا

یه ذره گرما ندارن

چشمای ناز تو چرا

شوق تماشا ندارن

حرفای من بگو چرا

واسه تو معنا ندارن

دوستت دارم دیونه وار

منو ببخش تو رو خدا

چرا دارن می برنت

نمیشه ما بشیم جدا

این چیه پوشیدی گلم

یه پارچه سفید و پاک

بگو چرا دارن تو رو

میذارنت به زیر خاک

گفته بودی همین روزا

می ری یه جای دور دور

اما نگفتی که می خوای

بری بخوابی توی گور

وای دیگه طاقت ندارم

الهی چشمام بشه کور

تاوقتی قلبم می زنه

از تو جدا نمی زنه

تا وقتی سوسو می زنه

یادت همیشه با منه

وای که دلم سنگ تو رو

هنوز به سینه می زنه

 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/14ساعت 12:33  توسط هستی یزدانی  | 



 

 

 

نمي دانم چقدر از بي تو بودنم گذشته است و چقدر نديدني ها را بهانه روزگار دانستم ....

 

اما

 

كاش مي آمدي تا برايت از راز غربت نشيني ام مي گفتم و آنچه را كه در درون خاموشم مي گذرد، مي ديدي!

 

يك سال ديگر نيز گذشت اما

 

                                                     نيامدي

                                                                              نديدي

 

شب لحظه اي به سايه خود بنگر، تا روح بي قرار مرا بيني ....

    

Image hosting by TinyPic 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/12ساعت 22:52  توسط هستی یزدانی  | 



در طالعت ستاره زياد است،ماه نه!
گاهی شکست هست ولی اشتباه نه!
گه گاه در مسير زمان ليز می خورد
پايت درون چاله ولی توی چاه نه!
چشمت هميشه منتظر چيز تازه ايست
چيزی شبيه روشنی يک نگاه!نه؟
دستت به دستهای من اما نمی رسد
قلبت به خلوت دل تنگ من آه! نه!
گفتی نگو که عشق گناه است خوب من
باشد! قبول البته شايد گناه! نه-
اما من از کشاکش تقدير خسته ام
عمری اسير عشق تو باشم؟ نخواه ! نه!
من قسمتت نبوده ام اين را قبول کن
در طالعت ستاره زياد است!ماه نه!

 



 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/06ساعت 19:52  توسط هستی یزدانی  | 



سال

نو

مبارک

۱۳۸۶

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/12/24ساعت 13:32  توسط هستی یزدانی  | 



التماست نمی کنم

هرگز گمان نکن که این واژه را در وادی آوازهای من خواهی شنید
 تنها می نویسم بیا

بیا و لحظه یی کنار فانوس نفس های من آرام بگیر

 نگاه کن!

 ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است

 اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود،
 ساعتی پیش، این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم
 به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم
 بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم کافی ست
 تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی 
 
اما
 تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین
 بیا و امشب را  بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش

 مگر چه می شود،  یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم ؟ 
مگر چه می شود ؟
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/20ساعت 2:5  توسط هستی یزدانی  | 



گفتمش: دل مي خري؟

پرسيد: چند؟

گفتمش: دل مال تو، تنهــا بخند

خنـده كــرد و دل ز دستانـم ربـود

تا بـه خـود بازآمـدم او رفتـه بـود

دل ز دستش روي خاك افتاده بود

جاي پايش روي دل جا مانده بود

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/08/21ساعت 9:26  توسط هستی یزدانی  | 




 

بيضي، خاطره‌ي خسته‌ي دايره‌اي بود كه داخل يك مستطيل گير افتاد.روزي كه مستطيل پاك شد، بيضي هيچوقت گرد نشد.از آن روز به بعد، كمين مي‌نشست، مربع شكار مي‌كرد و آنقدر اسيرش مي‌كرد تا لوزي شود.بعد آزادش مي‌گذاشت و مي‌گفت: سخت نگير! تقارن بيش از حد هم خوب نيست.

 

شايد من هم همون بيضي باشم كه اين قدر خسته و رنجور شده كه حالا دايره بودن آرزوش شده تا بتونه پا در راه سفر بگذاره اما ...................،  نمي دونم!

 

 

 

راستش با اتفاقات عجيب و غريبي كه اين چند وقته دور و برم افتاده، ديگه نمي دونم چي درسته و چي غلط. !

ديگه نمي دونم صداقت چيه و دروغ كدومه. ديگه نمي دونم به چه كسي مي شه اطمينان كرد !

نمي دونم چرا آدمها، اين قدر فراموشكار شدند! ديگه حتي فراموش كردند كه انسانند و بايد انساني زندگي كنند.....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/06/25ساعت 13:29  توسط هستی یزدانی  | 



پندارم چنین است که از بهار آمده ای

 

از فصل رزهای سرخ

 

از کهکشان ِ آبی ِ عشق

 

که این چنین با خود بهار آورده ای

 

 

پندارم چنین است که با آغوش ِ گرم ِ عشقت

 

مرا نیز گرم خواهی کرد

 

همچون بادهای موسمی ِ عشق

 

مرا نیز از خود بی خود ، خواهی کرد

 

 

پندارم چنین است که دلم را رنگ خواهی کرد

 

همچون رنگ ِ نیلی ِ عشق

 

از جنس ِ بلور خواهی کرد

 

 

پندارم چنین است، که خواهیم توانست

 

قصری از قصرهای رنگین کمانی ِ آرزو را

 

در فصل های بهاری ِ عشق

 

با پارسایی  ِ دل های بی قرارمان

 

بنا کنیم

 

 

پندار ِ من،پندار ِ تو

 

قصرهای آرزو را بنا خواهند کرد

 

و خواهی دید

 

بلبل های باغ های عشق

 

همه به قصر ما خواهند رسید

 

 

پندارم چنین است که روزی

 

در کهکشان ِ آبی ِ عشق

 

تولد ستاره ها را

 

پایکوبی خواهیم کرد

 

من وتو و ستاره های آسمان ِ آبی ِ عشق

 

 

پندارم چنین است که در  وادی ِ عشق

 

جاودانم خواهی کرد

 

همچون گل های همیشه بهار

 

از جنس بهار خواهی کرد

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/04/21ساعت 10:3  توسط هستی یزدانی  | 






تو تکرار نخواهی شد

 

انتظار بیهودست

 

انتظار سنگی ست

 

برای توازن حیات

 

و سرنوشت ما چنین بوده است

 

......
ببین که چگونه تقدیر

 

خودش را بخواب خواهد زد

 

تا عادت کنیم به فاصله ها

 

وبدانیم خورشید بی ما طلوع خواهد کرد

 

وما در لابلای خاطره ها خواهیم پوسید

 

.......
افسوس که قانون سرنوشت

 

تسلیم ما نشد

 

وما پنهان شدیم از چشمهای روز و شب

 

تنها در لفافه های عاشقانه ی خویش

 

حیات داشتیم

 

و شوق ترنم صدایمان

 

لبریز شاعرانه بود

 

برای دوباره بودن

 

..........
اما تو

 

تکرار نخواهی شد

 

زیرا تو برای ابدیت آمده بودی

 

از عبورهای رنگی

 

برای معنا شدن در خویش

 

ناب و بی همتا

 

ماندی و خواهی ماند

 

و من هرگز ماءیوس نیستم از این عشق

 

که اینجا

 

در خاکی دیگر

 

در هر فصلی که بی تو خواهم داشت

 

تصویری از تو خواهم بود تا ابد.

 


پشت آبی ها

 

چشمه ایی هست زلال

 

که در آن عشق به اندازه ی دریا آبیست

 

ودرآن جوشش هستی پیداست

 

وگلی شهرت زیبایی خود را به زمین می بخشد


 
 
پشت آبی ها 

 

قصه ای هست عظیم

 

که به حجم همه اندیشه ی ما جا دارد

 

ودرآن لبخندیست

 

که به شیرینی خود می بالد

 

و نگاهی که به اندازه ی مفهوم سخن جان دارد


 
 
پشت آبی ها

 

خانه ای نیست که به فانوس شب آذین باشد

 

که در آن شعله ای لرزان چراغی باشد

 

که به هر سوزش باد می لرزد

 

ودرآن روی هر حجم تهی

 

روی دیوار سیاه سایه ها می ترسند


 
 
پشت آبی ها

 

خانه ایی نیست

 

که دلی بی خبراز یک دل دیگر باشد

 

و کسی نیست که به تنهایی خود اندیشه کند

 

وکسی نیست که خبردار نباشد از عشق

 

و نداند که درآن کوچه به گلها چه گذشت

 

ونپرسد که خورشید به میهمانی کیست

 

ودلی نیست که خالی شود از رنگ امید

 

 

ونگاهی که بیمار شود از غصه ی مرگ


  
پشت آبی ها

 

آدمی نیست که بیگانه شود با همه چیز

 

و کسی نیست که به لبخند کسی پشت کند

 

و وفا در تپش هستی رگها جاریست

 

و همه می دانند

 

که مقدس خداست

                                                                               

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/02ساعت 10:50  توسط هستی یزدانی  | 



 
دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من
به ما دردل افشا کن وا کردنش با من
 
  Click Here For Get More Mail From Sare2008 Group
اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را
بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من
Click Here For Get More Mail From Sare2008 Group 
بیفشان قطره اشکی که من هستم خریدارش
بیاورقطره ای اخلاص دریا کردنش با من
Click Here For Get More Mail From Sare2008 Group 
اگر درها به رویت بسته شد دل برمکن باز آ
در این خانه دق الباب کن واکردنش با من
  Click Here For Get More Mail From Sare2008 Group
به من گو حاجت خود را اجابت می کنم آنی
طلب کن آنچه می خواهی محیا کردنش با من
Click Here For Get More Mail From Sare2008 Group 
بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را
بیاور نیک و بد را جمع ، منها کردنش با من
Click Here For Get More Mail From Sare2008 Group 
اگر عمری گنه کردی نشو نومید ز رحمت
تو نامه توبه را بنویس امضا کردنش با من
Click Here For Get More Mail From Sare2008 Group 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/21ساعت 11:37  توسط هستی یزدانی  | 




------------------